آلوی کدکن
گر ز آلویش بپرسی شهرت دنیا بود وصف شیرینی و طعمش نیست جانم گفتنی
انواع آلوی کدکن: آلو بخار الو غلم الو شربت آلو زرد الو آلو سبز الو زرد آلو و غیره
گر ز آلویش بپرسی شهرت دنیا بود وصف شیرینی و طعمش نیست جانم گفتنی
انواع آلوی کدکن: آلو بخار الو غلم الو شربت آلو زرد الو آلو سبز الو زرد آلو و غیره
مقاله ذیل در کتاب ارجنامه محمد قهرمان با نام پردگیان خیال به اشراف دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی و دکتر محمد جعفر یاحقی در سال 1384ش به شکل کاملتر چاپ شده است.
زروند کدکن زادگاه شیخ فرید الدین عطار
رضا نقدی
در سنگ افراشته گور شیخ فریدالدین عطار- که از آثار امیر علی شیر نوایی است- در ضمن اشعاری که به سال 891 هجری بر آن نگاشته شده، مولد و منشا عطار، زروند و محل سکونتش کدکن یاد شده است. [3][3]
|
شیخ عالم شیخ عطار فرید |
آنکه هستند اولیا او را مرید |
|
طرفه عطاری که ازانفاس او |
قاف تا قاف جهان شد مشکبو[4][4] |
|
خاک نیشابور تا یوم القیام |
آبرو دارد از این عالی مقام |
|
شد زرش را خاک نیشابورکان |
مولدش زروند و کدکانش مکان...[5][5] |
دولتشاه سمرقندی نیز تنها به کدکن به عنوان زادگاه عطار اشاره می کند و می نویسد« اصل شیخ از قریه کدکن است من اعمال نیشابور...».[6][6]
خود شیخ عطار در آثارش به صراحت از زادگاهش نام نبرده است ولی از فحوای این بیت در منطق الطیر:
در ده ما بود برنایی چو ماه اوفتاد آن ماه یوسف وش به چاه [7][7]
چنین برداشت می شود که منظور شیخ از ده او کدکن یا زروند باشد.
استاد مرحوم سعید نفیسی درباره زروند چنین نوشته است « اینکه درین کتیبه[کتیبه گورعطار] مولد عطار را زروند نوشته اند قطعا اشتباه هست چنین نامی در کتابهای جغرافیا ضبط نکرده اند و تردیدی ندارم که کلمه محرف زورابذ است».[8][8]البته قضاوت ایشان در این مورد نادرست است زیرا اولا زورابذی که ایشان از آن نام می برند هم اکنون در منطقه صالح آباد جام بنام زورآباد معروف است [9][9]و ثانیا زروند کدکن اکنون باقی است که در سطور آتی به معرف آن خواهیم پرداخت .
زروند و کدکن دو روستا از ولایت رخ بوده است که سابقه دوری در تاریخ دارد.اکنون بخش رخ یا کدکن یکی از بخشهای تربت حیدریه است که در سرتاسر شمال این شهرستان قرار دارد.نواحی شمالی و مرکزی و شرقی این بخش از اراضی پست شنی،سلسله کوهها و تپه ماهورهای کم ارتفاعی بنام شکسته تشکیل یافته و سرتاسر جنوب آن از شرق به غرب سلسله جبال نسبتآ مرتفعی به نامهای نسر، خماری ، شصت دره ، چهلتن ، سپیدر ، دافی و کلاته را در بر گرفته است.دره های پرِآب و سرسبز و خوش اب و هوای این کوهها،محل آبادیهای پرجمعیت و سرچشمه رودها وقنوات جلگه رخ است. مرکز بخش یعنی کدکن نیز در دره سپیدراقع شده است.[10][10]
ولایت رخ در تاریخ سابقه ای کهن دارد.آثار مکشوفه مربوط به هزاره دوم پیش از میلاد[11][11]و پیش از اسلام و بعد از آن حکایت از این مدعا دارد.[12][12]این ولایت تا اوایل دوره قاجاریه جزوه نیشابور بود تا اینکه اسحاق خان قرایی آنرا ضمیمه قلمرو خود تربت حیدریه کرد.[13][13]
ولایت رخ در سال 30 هجری قمری تو سط عبدالله عامر کریز فتح شد .او مدتی با جمله سپاهیانش در بیشک مرکز و قصبه آن مقیم بودند[14][14]و در سال 55 هجری سعید پسر عثمان بن عفان که از طرف معاویه به حکومتکری خراسان فرستاده می شود ، نیز به ولایت رخ وارد میگردد و در قصبه بیشک بیمار می شود و در آنجا ازدواج می کند که ثمره آن پسر و دختری به نامهای محم و عین النساءاست .عین النساء با یکی از علمای بیشک ازدواج می نماید که پسری به نام نصر به وجود می آید که سر سلسله خاندان محمی می گردد که تا اوایل قرن ششم در نیشابور و رخ از اشراف و عالمان حدیث و مزکیان محسوب می شدند.[15][15]
برس یکی دیگر از روستاهای ولایت رخ است که در 6 کیلومتری شرق کدکن بر دامنه کوهی و بر کنار کال برس قرار دارد و سابقه کهنی در تاریخ دارد.شیخ احمد جامی معروف به ژنده پیل(441- 536) یکی از همسرانش از برس بوده که از او فرزندانی داشته که دو نفر آنها یکی قطب الدین و دیگری رضی الدین در برس بوده اند و اکنون قبور آنها زیارتگاه مردم است و شیخ احمد جامی به مناسبتهای مختلف در کتاب مقامات از برس نام می برد.[16][16]
اگر چه در قرون اولیه هجری از کدکن در منابع نامی نیامده است ولی در دوره سلجوقی و خوارزمشاهی از مراکز فرهنگی نیشابور بوده و افراد پر آوازه ای از جمله کریم الشرق کدکنی سپهسالار و حاکم نیشابور در دور سلجوقی و فرزندش تاج الدین علی وزیر غیاث الدین پیرشاه خوارزمشاهی و نوه اش نورالدین منشی دبیر و منشی سلطان جلال الدین خوارزمشاه بوده است که از آخری کتابی با نام وسایل الرسائل و دلایل الفضائل باقی مانده و در آن به مناسبتهایی از زادگاهش کدکن و وابستگانش در آنجا نام می برد.[17][17]
اما از زروند زادگاه عطار در منابع و کتابهای مسالک و ممالک هیجگونه رد پایی نیست ، در صورتی که این منطقه تا قرن هفتم هجری آباد بوده است.
اکنون زروند یکی از مزارع و باغستانهای کدکن است که در دو کیلومتری خاوری آن قرار دارد.این منطقه با مختصات ریاضی 35 درجه و 36 دقیقه عرض جغرافیای و 58 درجه و 54 دقیقه طول جغرافیای با ارتفاع 1780 متر از سطح دریا واقع شده است.[18][18]آب کاریز کهنسالی که در آنجا جاری است و حق آبه ای که از رودخانه کدکن می برد باعث بوجود آمدن مزارع گندم ، جو،چغندر،زعفران، سیب زمینی،یونجه و....باغهای با صفای آلو،آلوچه،سیب و ...شده است.آب و زمین زروند خرده مالکی است و تا چندین سال پیش نظام صحرا(بنه)در آن اجرا می شد.تعدادی مرغداری و دامداری صنعتی به تازگی در این منطقه ایجاد شده است.
مردم کدکن وجه تسمیه زروند را بواسط خاک حاصلخیز آن می دانند کمااینکه واژه زروند همین معنی را می دهد زیرا زروند ازدو کلمه زر( zar ) و وند( vand )ترکیب یافته است. زر همان طلا ست و در پارسی باستان زرنه اوستا زره نه و زرنه انیه پهلوی زر و زیر آمده است.[19][19] پسوند وند به معنی دارندگی،صاحبی و شباهت است.در زبانهای باستانی ایران مفهوم دارنده دارد.[20][20]با این توصیف وجه تسمیه زروند یعنی شبیه به زر یا دارنده زر معنی می دهد.فقط زروان در اوستا زمان بیکران و یکی از ایزدان که به فرشته زمانه بی کران تعبیر شده است و زراوند نام دارویست همچنین زراوند موبد موبدان بهرام گور و نیزپسر نرسی می باشد و زریوند نام مبارزی مازندرانی است.[21][21]
محدوده باستانی زروند در سطح وسیعی پر از سفالینه های مختلف و آثار مدنیت است.نویسنده این سطور نمونه هایی از سفالینه های آنجا را جمع آوری کرده و توسط کارشناسان باستان شناس مرکز خراسان شناسی* طبقه بندی نموده که از نظر جنس و لعاب و تزیین به گروههای زیرتقسیم می گردد: 1- سفال ضخیم و بدون لعاب 2- سفال با لعاب پاشیده 3- سفال با لعاب پاشیده و نقش کنده 4- سفال با نقش استامپی 5- سفال با لعاب یکرنگ 6- سفال با لعاب خمیر سفید7- سفال با خمیر شیشه ای .این سفالینه ها مربوط به دوره های غزنوی ، سلجوقی ، و تعداد خیلی معدود از دوره ایلخانی است.
علاوه بر اینها تا چند سال پیش درختی گشن و بزرگ به نام سور در کنار مسجد جامع زروند وجود داشته که به قول پیران کدکن چند تن داخل تنه آن می توانستند دراز بکشند و چندین شاخه بزرگ داشته که زنان در مراسم نوروز از آنها چهل تاب می انداخته اند که در هنگام تاب خوردن به همدیگر نمی رسیده اند و گله ای زیر سایه آن آرام می گرفته است.گویند دو نفر چوپان در یک شب سرد زمستانی داخل درخت مذکور آتش روشن کرده و آنرا به آتش می کشند.اکنون محل این درخت با نام زانوی سور معروف است.ناگفته نماند که درخت سور با همین تلفظ نمادی مقدس در میان مردم ایران باستان بوده و نمونه آنرا می توان سرو کاشمر و فریومد را ذکر کرد که اولی به دستور متوکل عباسی بریده شد و دومی توسط ینالتگین در آتش سوخت.[22][22]
مزار شیخ ابراهیم پدر شیخ عطار در غرب زروند در درون دره ای کوچک یه صورت دو مکعب سنگچین روی هم ساخته شده بود تا اینکه دلالان عتیقه آنرا برای بدست آوردن گنج ویران کردند و پس از آن مردم به بازسازی آن مبادرت نمودند که به دلیل کمبود اعتبارات متوقف ماند *استاد شفیعی کدکنی در مقدمه مختارنامه درباب زندگی عطار اشاره دارد که « ... بخصوص که مزار پدرش در زادگاه عطار هنوز با نام شیخ ابراهیم، معروف به پیر زروند است و زیارتگاه مردم ، نگارنده این سطور که خود متولد کدکن و هم ولایتی عطار است،خوب به خاطر دارد که مادر بزرگش ( مادر مادرش رحمه الله علیهما ) که زنی بسیار سال بود و در حدود 1338 شمسی در سن قریب به هشتاد سال درگذشت همواره از پیرزروند(= مزار پدر عطار) به نام مزار شیخ ابراهیم یاد می کرد و او کسی نبود که از راه تذکره و تواریخ ادبیات به چنین نامی رسیده باشد،بلکه اطلاع او ادامه اطلاعات اهل محل از قرون گذشته بود.».[23][23]
شیخ ابراهیم ظاهرا در اواخر عمر در زروند بوده و یا طبق وصیتش او را از نیشابور به زادگاهش برای دفن انتقال داده اند،شیخ فریدالدین در لحظه فوت پدرش حاضر بوده ،چنانکه از مضمون این شعر در اسرارنامه برمی آید:
بپرسیدم درآن دم از پدر من که چونی گفت چونم ای پسرمن
زحیرت پای از سر می ندانم دلم گم گشت دیگر می ندانم
نگردد این کمان کاردیده ببازوی چو من پیری کشیده
چنین دریا که عالم می کند نوش زچون من قطره ای برناورد جوش
بدو گفتم که چیزی گوی آخر که سرگردان شدم چون گوی آخر
جوابم داد کای داننده فرزند بفضل حق به هر بابی هنرمند
زغفلت خود نمائیدم همه عمر چه گوییم ژاژ خائیدم همه عمر
بآخر دم چنین گفت آن نکوکار خداوندا محمد را نگهدار
پدر این گفت و مادر گفت آمین وزان پس زو جدا شد جان شیرین[24][24]
استاد بدیع الزمان فروزانفر بر اساس شعر فوق استنتاج کرده که « وچون در موقع نظم اسرارنامه شصت ساله بوده پس کمینه مدت زندگانی پدرش را می توان هشتاد سال فرض نود و نظر به آنکه ولادت عطار در حدود سال پانصد و چهل واقع شده پس شاید بتوان گفت که پدر او میانه سالهای پانصد و نود و پنج رخت از جهان بربسته است.».[25][25]
از خلال منابع برمی آید که جد شیخ فریدالدین عطار،اسحاق بوده است.[26][26]اکنون در جنوب غربی زروند بر کمرگاه کوهی بنام گلهو،مزاری به صورت چهارتاقی برآورده از سنگ لاشه ای است که به پیر یاهو یا اسحاق معروف است و اهالی کدکن به خصوص زنها همیشه در آنجا مراسم روضه خوانی دارند.در سالهایی که خشگ سالی به این منطقه رو می آورد ، مردم در آنجا گردهم می آیند و و غذایی به نام بلغور درست کرده و سنگ سفید و بزرگی را که به سنگ پیر معروف است با اهرم تکان داده و اعتقاد دارند که با جنبش آن باران خواهد بارید.آنها سرگذشتی را از اسحاق چنین بیان می کنند که اسحاق دارای موهای بلند و ژولیده بوده که بلندای آن به زانوهایش می رسیده،هر روز بر روی سنگ سفید می نشسته و مدام ذکر یاحق ،یاهو می گفته؛تا اینکه گذار حضرت موسی به آنجا می افتد و از پیر می پرسد ، تورا با حق چه کاراست ؟.اسحاق تا این حرف را می شنود دردم جان می دهد،حضرت موسی ،اسحاق را کفن و دفن کرده و بر روی سنگ قبرش چنین می نویسد:
دوچشمانش مثال چشم آهو به زیر لب همیشه کفت یاهو
زقدرت دوخته پیراهنش را زموی سر بپوشیده سرش را
چواسم حق شنید اومست وحیران زشوق دل بزودی داد او جان [27][27]
داستان مذکور شبیه داستان عطار در داروخانه با آن درویش است که بنا به روایت جامی سبب گرایش عطار به تصوف شد.[28][28]
زروند علاوه بر آسیبهایی که از یورشهای قوم غز(548هجری قمری )و مغول (618 هجری قمری)و یا زلزله های سالهای (540،555،605هجری)برآن وارد آمده ؛ظاهرا توسط برف سنگینی کاملا از بین رفته است .موسفیدان کدکن داستان خرابی آنرا چنین بیان می کنند :
دریکی از شبهای زمستان آسمان ابری میشود و برف آهسته آهسته شروع به باریدن می کند،آسیابان پیری که در شهر ساکن بوده به پسرانش می گوید که این برف دامنه دار خواهد بود،لذا دستور کشتن گوساله اش را می دهد و گوشت آنرا قورمه میی کند.برف چندین شبانه روز می بارد و پسران آسیابان از کوشت قورمه شده کوساله خورده و به نوبت برفهای روی بامشان را کنار می زنند ،یک روز که هوا صاف میشود،فرزند کوچک آسیابان به روی پشت بام رفته و ازآنجا به نظاره شهر می نشیند واز پدرش می پرسد که چقدر کلاغ به شهر ما آمده اند؟ پدرش جواب می دهد که آنها کلاغ نیستند بلکه سرچوب خانه های ویران شده از برف هستند که از برف بیرون زده اند.و بدین ترتیب شهرزروند از بین می رود.
اکنون جای جای این منطقه نام و نشانی از محلات آن شهر یا ده را دارد .به عنوان نمونه می توان موارد زیر را ذکر کرد:بزقلعه،زانوی سور،تپه آسیا، کندرباغ ، منصوریه،آیشت باغ ، قبرستان زروند،و ... و آثار چند کوره گچ پزی و آسیابهای آبی و چاههای فرریخته کاریزقدیمی زروند. این آثار و نامهای باقی مانده تقریبا شکل و ساختار زروند را تا اندازه ای مشخص می کند بدین ترتیب که آب کاریز ازجنوب زروند بیرون آمده در داخل آن جریان یافته و سپس از کنار مسجد جامع و درخت سور عبور کرده و دردرون آسیابهای شمالی ریخته و مزارع باغستانهای آنجا را آبیاری می کرده است.مزارع مشرق زروند را کشاورزان آیشت باغ می گویند و قبرستان در سمت غرب زروند که به طرف نیشابور است بوده است.
جدیدترین اثر باقی مانده از زروند بقایای قلعه چهاربرجی است که در قسمت شرقی آن واقع است که از ساخته های اسحاق خان قرایی و نقدعلی خان است که برای محافظت مردم از حمله ترکمنان ساخته شده است .[29][29]لازم به ذکر است که در چند کیلومتری شمال این قلعه – در زروند پایین- تک برج کوچکی وجود دارد که به منزله پایگاهی جهت هشدار توسط آتش در شب و دود در روز به اهالی قلعه بوده است.*
[3][3] - عبدالحمید مولوی، «آثار قبر نظام الملک بکروی در کدکن نیشابور»، مجله یادگار، سال سوم، شماره 8, ص 28.
[4][4]
[5][5] - شعر از رافعی شاعر قرن نهم است. ر. ک : محمد رضا خسروی, جغرافیای تاریخی ولایت زاوه , آستان قدس, مشهد، 1366, ص 222.
[6][6] - دولتشاه سمرقندی ،تذکره الشعرا،تصحیح محمد عباسی ، بارانی ، تهران ، 1337، ص 207و212.
[7][7] - شیخ فریدالدین عطار نیشابوری ، منطق الطیر ، به اهتمام صادق گوهرین ،علمی فرهنگی ، تهران ، 1370،ص 201.
[8][8] -سعید نفیسی ، جستجو در احوال و آثار فریدالدین عطار نیشابوری ، کتابفروشی و چاپخانه اقبال ، 1320،ص 4.
[9][9] -مهدی سیدی ، رجبعلی لباف و....،رورآباد جام ، محقق،مشهد،1373،ص 11.
[10][10] - فرهنگ جغرافیای آبادیهای کشور جمهوری اسلامی ایران ، تربت حیدریه، ج 43، سال 63، ص 182.شناسنامه آبادیهای کشور، استان خراسان ، تربت حیدریه ، سال 75، ص 54.
[11][11] - رجبعلی لباف خانیکی ، مروری بر مطالعات باستان شناسی در خراسان ، خراسان پژوهی ، سال اول ، شماره اول ، بهار و تابستان 1377، ص 45.
[12][12] - رضا نقدی ، آرامجای ، مسجد و الواح قبور خواجگان متصوفه خلوی کبروی در کدکن ، خراسان پژوهی ، سال دوم ، شماره اول ، بهار و تابستان 78 ، ص 45.
[13][13] -عباس فروغیان ، جغرافیای شهرستان تربت حیدریه ( پایان نامه ) ، دانشکده ادبیات و علوم انسانی مشهد ، سال 41-42،ص 13.احمد بن یحیی بلاذری ،فتوح البلدان ،ترجمه آذرتاش آذرنوش ، تصحیح محمد فرزان ، سروش ، تهران ، 1364،ص 159.
[15][15] - ابو عبدالله حاکم نیشابوری ، تاریخ نیشابور، ترجمه محمد بن حسین خلیفه نیشابوری ،مقدمه،تصحیح و تعلیقات دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی ، اگاه ، تهران ، 1371،ص 104.
- ابوالحسن علی بن زید بیهقی ، تاریخ بیهق ، تصحیح و تعلیقات احمد بهمنیار، فروغی ، ص 126.
[16][16] - رضا نقدی،زادگاه و آرامگاه و آثار شیخ رجب برسی ستایشگر علی (ع) ،مجموعه مقالات از علی آموز اخلاص عمل ، مرکز خراسان شناسی ، مشهد ، سال 78،ص227تا 215.
[17][17] - نورالدین منشی ، وسایل الرسایل و دلایل الفضایل ، تصحیح رضا سمیع زاده ، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی ، تهران ، 1381.
- شهاب الدین نسوی ، سیرت جلال الدین منیکبرنی ، تصحیح مجتبی مینوی ، بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، تهران ، 1334.
[18][18] - محمد حسین پاپلی یزدی ، فرهنگ آبادیها و مکانهای مذهبی کشور، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی ، مشهد ، بهمن 1367، ص 290.
[19][19] - علی اکبر دهخدا، لغتنامه، جلد 8 ، ذیل کلمه زر.
[20][20] -همان، ج 8.
[21][21] - محمد حسین خلف تبریزی ، برهان قاطع ،ج دوم ، حاشیه دکتر معین .
- دهخدا، ج8.
* در همینجا از کوششهای بی دریغ آقای مهدی میری و آقای رجبعلی لباف خانیکی که در طراحی و طبقه بندی و تاریخ گذاری سفالینه های زروند نویسنده این مقاله را یاری دادند تشکر و قدردانی می شود.
[22][22] - ثعالبی، ابومنصور، ثمارالقلوب فی مضاف و المنسوب ، پارسی گردان رضا انزابی نژاد ، دانشکاه فردوسی ، مشهد ، 1377 ، ص .
- ابوالحسن علی بن زید بیهقی ،تاریخ بیهق ، با تصحیح و تعلیقات احمد بهمنیار، کتابفروشی فروغی ، تهران ، نی تا ، ص 283.
* از انجمن آثار و مفاخر فرهنگی یا میراث فرهنگی استدعا میشود که برای بازسازی صورت قبر این عارف روشن ضمیر اقدام لازم را به عمل آورد.
[23][23] - شیخ فریدالدین عطار نیشابوری ، مجموعه رباعیات، به تصحیح و مقدمه دکترمحمد رضا شفیعی کدکنی ، سخن ، تهران ، 1375،ص 23-24.
[24][24] - شیخ فریدالدین عطار نیشابوری ، اسرارنامه ، به تصحیح سید صادق گوهرین ، زوار،1361،ص 188.
[25][25] -بدیع الزمان فروزانفر، شرح احوال و نقد و تحلیل آثار شیخ فریدالدین محمد عطار نیشابوری ، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی ، تهران ، 1374،ص 4.
[26][26] - دولتشاه سمرقندی،ص 207.
[27][27] - رضا نقدی ، یاهو پیامبر باران ، روزنامه توس ، 31خرداد ، 1373،ص 8.
- محممد عبدالهیان،فرهنگ عامه مردم کدکن، دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی ،سال .
- شعر را در سال 1372 از سید ابوطالب عادلباش که مردی یی سواد و در حدود 90 سال سن داشت شنیدم.
[28][28] - نورالدین عبدالرحمن جامی ، نفحات الانس من حضرات القدس ، مقدمه،تصحیح و تعلیقات دکتر محمود عابدی،اطلاعات ،تهران ،1370،ص 597.
[29][29] - محمد رضا خسروی ، ص .
* استاد دکتر شفیعی کدکنی این برج و سرگذشت آنرا به صورت شعری زیبا و ملیح تحت عنوان برج پیر به تصویر کشیده اند.ر.ک .م .آژرم و م .سرشک ، شعر امروز خراسان ، توس ، تهران ، , ص .
رضا نقدي
پژوهشگر بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي
تنديس ساده زيستي
(نگاهي به زندگاني فيلسوف وارسته آقا شيخ هادي كدكني)
حوزه علميه مشهد در قرن اخير يكي از مراكز مهم علمي و فرهنگي جهان اسلام و مذهب تشيع بود.مردان نام آوري در بستر آن باليدند كه هر يك از آنها تنديسي از علم و فضيلت و تقوي و اخلاص بودند؛ آيات عظام ميرزا مهدي اصفهاني، سيد محمد هادي ميلاني ، حاج آقا حسين قمي، ميرزا احمد كفايي و آيت الله شيخ مجتبي قزويني، ميرزا جواد آقا تهراني، شيخ هاشم قزويني و محمد شهابي، حسينعلي راشد و اقا شيخ هادي كدكني و ....بعضي از اين علماء به قول شفيعي كدكني تاليفات و شهرتي نداشتند ولي از جمله اساتيد بوده اند، مثل آقا شيخ هادي كدكني كه شاگردان برجسته اي همچون مرحوم كاظم شانه چي، جورابچي، فلاطوري، جعفري لنگرودي و ملكشاهي داشته است. كه بايد هر چه زودتر نام و يادشان را زنده كرد.[1]دكتر جعفري لنگرودي در پايان جلد سوم منطق حقوقي دايره المعارف علوم اسلامي با آوردن يادواره اي از استاد شيخ هادي كدكني مي نويسد«دريغ است اغماض از ياد دانشمندان پارسايي كه روزگاري از اوقات گرانمايه خود را صرف تربيت و راهنمايي فرزندان اين مرز و بوم كرده اند و... اگر جامعه ها امروز اين مردان بزرگ فلسفه و اخلاق را كه در دل خاك آرميده اند فراموش كرده باشد ما خاطره آنان را در نهانخانه ضمير خود چون خاطره قديسان زنده مي داريم ، باشد تا در اين سرزمين ، شعله جاويدان انسانيت ، دلهاي فرزندان ما را گرم و فروزان دارد.»[2] و نيز استاد محمود حكيمي مي گفت:«يادگارنامه اي شايسته براي اين استاد گرانمايه بايد تهيه شود.».نوشتار ذيل مختصري از زندگي اين استاد گرانمايه است كه تقديم دوستاران راه فضيلت و آگاهي مي گردد.
مولد عالم رباني آقا شيخ هادي كدكني ، كدكن تربت حيدريه است ، كدكن شهركي قديمي و خوش آب و هواست با باغستانهاي انبوه كه در دهانه دره سپيدر در زير سايه قله ملكوه در دامنه شمالي سلسله جبال چهلتن قرار دارد، سابقه تاريخي آن به قبل از اسلام بر مي گردد و در طول تاريخ يكي از مراكز فرهنگي و تمدني و از محلات نيشابور بوده است. ولايت رخ و كدكن را اسحاق خان قرايي در دوره فتحعليشاه قاجار ضميمه قلمرو خود تربت حيدريه كرد.از كدكن عالمان و فرهيختگاني در عرصه هاي دولتداري و فرهنگ در طول تاريخ برخاسته اند كه از جمله مي توان شيخ فريدالدين عطار كدكني نيشابوري،كريم الشرق كدكني(سپهسالار ملكشاه سلجوقي)،تاج الدين علي كدكني(وزير غياث الدين پيرشاه خوارزمشاهي)،ميرزا محمد شفيع كدكني(وزير شاه عباس بزرگ صفوي)،و از عالمان و و فرزانگان معاصر فخرالشعراي كدكني ، ميرزاي خاوري، شيخ محمد كدكني(دايي شيخ محمد تقي اديب نيشابوري و استاد او)، آقا ميرزا محمد شفيع كدكني،(پدر استا دكتر محمد رضا شفيعي كدكني) و آيت الله شهيد آقا سيد حبيب حسينيان(مقتول توسط صدام در نجف اشرف به همراه دو فرزند و دامادش) و... را نام برد.[3]استاد فيلسوف آقا شيخ هادي كدكني به سال 1275هجري شمسي در محله پايين ده كدكن چشم به جهان گشود.پدرش حاجي رئيس از بزرگان منطقه كدكن بود و پدر پدرشان حاج ملا محمد از مشايخ گرانمايه اين ديار به حساب مي آمد.شيخ هادي دوران كودكي و نوجواني را در زادگاهش كه همراه با فراز و نشيبهاي زيادي بوده سپري كرد. هشت سال بيشتر نداشت كه پدرش درگذشت و سرپرستي او و برادر و خواهرش (باقر و فاطمه) را جد بزرگوارشان حاج ملا محمد برعهده گرفت. حاج ملا محمد به علت كهولت سن پس از چند سال به ديار باقي شتافت و سپس عموي ايشان ناظم الشريعه معروف به حاجي ناظم كه از بزرگان كدكن بود،قيموميت آنها را پذيرفت.شيخ هادي تحصيلات ابتدايي را تا سن شانزده سالگي در زادگاهش ادامه داد و سپس براي ادامه تحصيل راهي مشهد مقدس شد و در مدرسه خيرات خان حجره ايي برگزيد و به كسب علم پرداخت.[4]
مشهد در اين زمان از حوزه هاي علمي بزرگ بودو استادان به نام در رشته هاي مختلف به درس و بحص اشتغال داشتند.به ويژه استادان برجسته در حكمت و فقه و اصول و ادبيات فارسي و عربي شهرت به سزايي داشتند.شيخ هادي حداكثر استفاده را از اساتيد حوزه برد. در سطوح از محضر حاج ملا هاشم خراسان و حاج شيخ علي اكبر نهاوندي استفاده كرد.و در دروس خارج و فقه و اصول از دو استاد مسلم حوزه مشهد، آيت الله ميرزا محمد آقازاده (فرزند آخوند خراساني) و حاج آقا حسين قمي (تا انحلال حوزه در غائله مسجد گوهرشاد) بهره وافي برد[5]، فلسفه را نزد آقا بزرگ حكيم مشهور به شهيدي فرا گرفت.[6]رياضيات و هيئت را در محضر آقا شيخ اسدالله يزدي به اتمام رساند، و افزون بر اينها مرحوم كدكني كه خصلت طلبگي با روح پاك او عجين بود از هر كس در هر كجا بارقه علم و عملي به چشم مي ديد استفاده مي كرد.[7]گويند در درس مرحوم آقازاده همواره كنار منبر وي مي نشست و مورد احترام او و ديگر حضار درس بود.[8]شيخ هادي در خاطره اي از اين درس مي گفت:«تعداد زيادي از طلبه ها نشسته بودند، آقازاده مطلبي فرمودند،من اشكال كردم و ايشان جوابي دادند كه قانع نشدم و نشستم و دو مرتبه كه مطلب را تكرار كردم و من اشكال كردم،قدري تندتر گفت:بنشين شيخ هادي. نشستم و سه مرتبه استاد درس را گفت و من باز بلند شدم. ايشان با خشونت اسم پدر من را بردند و فرمودند كه پدرت آقازاده را الاغ تربيت كرده است.من كه نشسته بودم،براي دفعه چهارم بلند شدم، گفتم:در خراسان يك آقازاده بيشتر نداريم. اين خبر به حوزه نجف رسيد،فضلاي آنجا نوشتند كه اين شيخ كيست كه چنين حاضر جواب است.[9]
مرحوم كدكني با جمعي از افاضل طلاب ديار تربت كه به وسعت مشرب و حضور درس فلسفه(كه در آن زمان معدودي به آن گرايش داشتند) متصف بودند،صميميت بيشتري داشت. از آن جمع مرحوم راشد يزدي فرزند آخوند ملا عباس تربتي و استاد محمود شهابي را مي توان نام برد كه هر دو از همدرسان وي در درس آيت الله قمي و آيت الله آقازاده و آقا بزرگ شهيدي بودند.[10]
مرحوم استاد كاظم مدير شانه چي از شاگردان آقا شيخ هادي در خاطرات خود نوشته اند كه «مرحوم كدكني ضمن حضور در درس اساتيد، خود نيز براي طالبان علم تدريس مي كرد و اين خصلت تا اواخر ادامه داشت، در درس چون ساير معاشرتها از وارستگي والايي برخوردار بود، درس او هم مجلس درس بود و هم نشست دوستانه.به مناسبت از هر دري سخن مي رفت صعوبت درس را عذوبت بيان استاد و مفاكهه و محاضرات وي چون شير و شكر به هر ذائقه اي حلاوت مي بخشيد.پس از تجديد حوزه علميه مشهد( كه با عزل پهلوي در شهريور 1320شمسي صورت گرفت)ايشان در مدرسه خيراتخان ،رسائل و كفايه تدريس مي كردو در منزل ساده خود نيز براي بعضي فلسفه (معمولاً اشارات) درس مي گفت كه از اين جمع شادروان مرحوم فلاطوري و استاد جعفري لنگرودي و مرحوم دكتر سيد جواد مصطفوي را مي توان نام برد.مدتي نيز درس هيئتي از كتاب شرح چغميني ( كه از كتب نهايي هيئت است)براي اين فقير در منزل افاده مي فرمود.
دكتر محمد جعفر لنگرودي درباره آقا شيخ هادي كدكني چنين مي نگارد:«...شرح تجريد را نزد روانشاد حاج شيخ محمدرضا كلباسي فراگرفتيم كه عمري دراز كرده بود و در اصفهان نزد مرحوم جهانگيرخان و يا آخوند ملا محمد كاشي و اوتاد ديگر فلسفه آموخته بود، آنگاه در فلسفه به درس مرحوم ايسي و شادروان حاج شيخ مجتبي قزويني حاضر شديم اما سرانجام گمشده خود را در محضر فيلسوف بزرگ حاجي شيخ هادي كدكني يافتيم كه از عرفاي وقت و از بهترين شاگردان آقا بزرگ حكيم فيلسوف مشائي وقت در خراسان بود... استاد ما(آقا شيخ هادي ) سالها تدريس فلسفه را ترك كرده بود و راضي نمي شد كه ترك عادت كند تا چنگ به دامن عزيزي زديم كه بر ما حق تعليم داشت و او چند بار وساطت كرد تا ايشان را به يك درس خصوصي براي دو نفر (نويسنده اين سطور و آقا ميرزا عبدالجواد فلاطوري ) راضي كردند با اين دستاويز كه اين دو خود اهل عبرت و اعتبارند و قدر درس شما را مي دانند و شايستگي تلمذ را دارند...با چه شوقي در هواي سرد و برفي شهر مشهد دو نفري از كوچه هاي تنگ عهد سلطان محمود غزنوي با همان يادها و خاطره ها از روي برف هاي يخ زده خندان و خوشحال عبور مي كرديم و بارها مي لغزيديم و مي افتاديم و بر مي خاستيم و به هم مي خنديديم ...تا پاي كرسي استاد مي رسيديم و او را مي ديديم كه با وقار و سكوت نشسته سات و منتظر دو شاگرد خويش است،بلافاصله بعد از سلام درس را آغاز مي كرد، كتاب درسي ما اشارات ابوعلي سينا بود با شرح خواجه طوس...».[11]
مرحوم پروفسور فلاطوري نيز به مناسبتهاي مختلفي از ايشان نام برده اند در نسخه خطي مجموعه ارمغانهاي فكري(ازدوست فاضل رمضانعلي شاكري ) كه در سال 1370ش مرقوم فرموده اند:«...با صداقت بگويم كه هنوز هم،يعني بعد از 37 سال اقامتم در آلمان، هرچه دارم پايه و مايه ي معنوي و اصلي آن از دوراني است كه سعادت خدمت به عالم علم و دانش و بهره گيري از محضر اساتيدي بلندپايه را همچون:مرحوم اديب نيشابوري(اديب دوم)،مرحوم آقا شيخ محمد رضا ترابي،مرحوم آقا شيخ مجتبي قزويني، مرحوم آقا شيخ هادي كدكني، مرحوم آقا شيخ محمد رضا كلباسي، آقا سيد اسدالله يزدي، وس اير بزرگان در اين آستان...داشته ام(سالهاي1321تا 1328ش).
مرحوم سيد جواد مصطفوي در شرح حال خود آورده:«...شرح تجريد علامه را نزد مرحوم آقا شيخ مجتبي قزويني كه جامع معقول و منقول بود، خواندم و قسمتي از اشارات را نزد مرحوم آقا شيخ هادي كدكني فرا گرفتيم.».[12]
از ديگر شاگردان ايشان دكتر حسن قلمشاهي و آقاي جواربچي و...بوده اند.[13]
مجالس درس آقا شيخ هادي، افزون بر مدرسه خيراتخان و منزلشان در مدرسه ميرزا جعفر نيز بود، آقاي محمد اعتضاد رضوي كه از دوستان نزديك آقا شيخ هادي بود؛مي گفت:«اين اواخر مرحوم آقاي دكتر فياض كه رئيس دانشكده الهيات بودند، از ايشان خواهش كردند كه شما تشريف بياوريد به دانشگاه براي تدريس،ايشان با مناعت طبعي كه داشتند، گفتند: اگر كسي مي خواهد درس مرا سپري كند بيايد مدرسه و الاً من به دانشگاه نمي آيم...». دختر استاد آقا شيخ هادي براي اين جانب نوشته است كه:«حوزه درس وي در منزل شخصي او كه در منطقه دربند عليخان مشهد قرار داشت برپا بود ، البته چندين بار به ايشان پيشنهاد شد كه به طور رسمي در رواق شيخ بهايي تدريس كند و هزينه نيز براي زندگي ايشان مقرر شود كه همواره با مخالفتشان روبرو شد.درس اين مرحوم به طور خيلي ساده و در اطاق شخصي ايشان به طور رايگان براي عموم طلاب برپا مي شد. هر روز تعداد كثيري طلاب علوم ديني در چند نوبت از شبانه روز براي فراگيري علوم حاضر مي شدند.»
استاد كدكني بعد از تعطيلي حوزه مشهد و پس از حادثه خونين مسجد گوهرشاد(1314ش) و تعطيل حوزه علميه مشهد، به كدكن رفت و در اين زمان حدود چهل سال از عمر شريفش مي گذشت با دختر عموي خود منصوره فقيه نيا ازدواج كرد كه ثمره آن دو فرزند به نامهاي طاهره و احمد بود.
مرحوم شانه چي كه بيش از سه دهه سعادت دوستي با آن مرحوم را داشتند، در ياداشتي براي نويسنده اين سطور نوشته اند كه:«در عرف طالبان علم ،طلبگي مرادف و هم معني بي آلايشي و ساده زيستي و بي تكلفي است، مرحوم كدكني در دوران عمر خود به معني واقعي طلبه بود با آنكه بزرگ زاده بود، لباسي ساده و حتي كفش و جورابي وصله دار مي پوشيد، منزلي محقر با ساختماني از يك قرن پيش ، ولي مناعت طبعي در خور ستايش.با همه بستگان و چه دوستان و حتي شاگردان رفيقي دردآشنابود و در رفاه حال آشنايان ساعي و در انجام حوايج خلق كوشا، در اصلاح ذات البين و رفع مرافعات مردم ديار خود مرجع و مأوا بود.به واقع مجلس درسش درس اخلاق بود؛ درس بي اعتنيايي به زخارف دنيا،درس مناعت طبع،درس آزادگي،درس همزيستي مسالمت آميز، درس عرفان عملي كه به جهان خرم از آن بود كه جهان خرم از اوست،گويا بخشي از كرايم اخلاق را از استاد خود سيدالحكماء آقا بزرگ شهيدي آموخته بود كه به راستي چنين بود، متواتر بود كه سيد منزل وسيع و موروثي خود را فروخت و در طبق اخلاص وفع نياز طلاب حاجتمند كرد، خود و فرزند برومندش آقا ميرزا مهدي شيهدي(كه اعجوبه ايي در فهم و بيان وعلم و عمل بود) و دريغ كه خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود به يك عبا اكتفاء مي كرد و عباي خود را به طالب علمي عطا مي فرمود كه او شبل شير خدا مرتضي بود.
حاج آقاي اعتضاد رضوي درباره اخلاق شيخ هادي مي گفت: ايشان به اندازه ايي در رابطه با زهد و ورع در تارك اين هرم بود كه براي من غيرعادي بود.يكي از بزرگان و متمولين آن زمان مسجد عظيمي ساخت و از شيخ هادي چندين بار دعوت كرد كه امامت جماعت مسجد و موقوفات آنجا را اداره كند و هر مقدار سهمش مي شود بردارد، ايشان هر دفعه اين درخواست را رد مي كردند، تا اينكه آن واقف كتباً درخواست كرد.آقا شيخ هادي زير نامه چنين نوشت كه عمامه اينجانب براي مسجد به اين بزرگي كوچك است. در زماني كه مردم با ولع دنبال پول بودند، ايشان قبول نكردند و يا جواب دكتر فياض براي تدريس در دانشگاه كه يك ماه حقوق آن برابر بود با چند سال درآمد ملك او در كدكن».
استاد واعظ زاده در ياداشتي كه به نويسنده اين سطور دادند، خاطرنشان كرده اند كه:«از سال 1321ش ايشان را با برادر خودم مرحوم حاج شيخ احمد واعظ زاده مي ديدم و بيشتر در جامع گوهرشاد هنگام نماز مغرب و عشاء كه تا پاسي از شب گعده مي كردند، وي بسياري از اوقات همراه برادرم پياده به خارج شهر(باغ حسين آباد) يا جاهاي ديگر و گاهي با طي شش فرسخ راه به ده ساقش نزديك شانديز مي رفتند، او نمي توانست سوار ماشين شود زيرا حالت استفراغ به او دست مي داد،بسيار شيرين كلام،اهل مزاح و داراي كلمات قصار خاصي بود.اينجانب اور ار در پايان حياتش كه در بيمارستان آريا فوت كرد، مي ديدم و زندگي او بسيار زاهدانه و يك نواخت بود و از درآمد زميني موروثي اش در قريه كدكن زندگي مي كرد و از وجوهات و ديگر مجاري روحانيت اعاشه نمي كرد، علاقه شديد دائمي با مرحوم موثق عامل داشت و نيز در روضه هفتگي حاجي اعتضاد شركت مي نمود.اگر پس از مدتي سرشب به جامع گوهرشاد در شبستان نزديك بازارچهمي شدم ، مي فرمود امشب به شبستان ما آمديد؟مي گفتم :اين شبستان شماست؟ مي گفت بلي،در حاليكه همواره فرادا نماز مي خواند و در جاي معيني از شبستان كه تغيير نمي كرد.فكر مي كنم بيش از چهل سال اين وضعيت ادامه داشت، با آيات عظام و علماي مشهد رفت و آمد نداشت و كاملاً منفرد و منيع الطبع زندگي مي كرد.وسيله امرار معاش ايشان در آمد ناچيزي بود كه از املاك موروثي شان از كدكن فراهم مي شد كه البته از همين درآمد نيز سهمي را به فقراء مخصوصاً هم ولايتي هاي خود اختصاص مي داد، همانند رعيتي از رهگذر محصول اندك باغ موروثي خويش زندگي مي كرد و دست نياز به سوي كسي نمي برد».
مردم كدكن خاطرات شيريني از اين بزرگوار دارند يكي از آنها مي گفت:در آن زمان ساعت در كدكن كم بود و ايشان ساعت داشتند،مردم در تمام ايام شبانه روز براي ساعتهاي آبگيري مزارع و باغاتشان از ايشان ساعت مي پرسيدند و يا در مرافعات و نزاعها و تحرير اسناد محل رجوع آنها بود.
استاد شيخ هادي با حكومت وقت به طور مستقيم و آشكارا درگيري نداشتند و از هرچه حكومتي بود دوري مي كردند.حاج آقاي اعتضاد رضوي مي گفتند:«مرحوم آقا شيخ هادي يك وابستگي با عماد تربتي سناتور سناي آن وقت داشتند، يك روز به من فرمود كه عماد به خانه ما آمده كه مرا ببيند.الحمدلله كه من در خانه نبودم».و نيز مي فرمودند:«يك وقتي گفتند شاه به مشهد مي خواهد بيايد و بايست علما به فرودگاه به استقبال مي رفتند،يك از بزرگان و اساتيد مشهد در مسير منزلشان به ايشان مي رسند و مي گويند: خوش به حال شما كه نماز جماعت نداري و كسي سراغ شما نمي آيد كه به پيشباز شاه بروي؟ مرحوم آقا شيخ هادي جواب مي دهند كه براي شما مي شد خوش به حالتان شود».آقا شيخ هادي مي گفت:«در زمان رضاخان فريمام را مي ساختند ، من براي خريد كفش به بالاخيابان مشهد رفته بودم .يك دفعه مأموران ريختند و مرا گرفتند و توي ماشين انداختند كه بايد بروي فريمام آجر پخته كني،فكر كردم كه مرا با چه سليقه اي براي اين كار گرفته اند.- زيرا ايشان بسيار لاغر و ضعيف بودند و چشمانشان ضعيف بود و عينك مي زدند-.به هرحال ما را به فريمان بردند و چون ديدند به دردشان نمي خورم رهايم كردند.».
از شادروان كدكني اثري باقي نمانده است و از ياداشتهاي و دست خطهاي ايشان اطلاعي در دست نيست. در هر حال مرحوم كدكني جسمي نحيف و روحي بزرگ داشت به واسطه تغذيه ساده و پياده روي مدام از سلامت جسمي برخوردار بود، اگر چه در اواخر عمر ديد چشم سرش ضعيف شده بود و ليكن بصيرتش فزوني يافته بود همواره چنانكه عادتش بود در راه منزل به مسجد در ذكر بود و گويي آفتاب عمر خويش را بر بام اجل نظاره مي كرد.سرانجام در سوم شهريور ماه 1353شمسي در حالي كه در سرزمين دوست داشتني خود، كدكن بسر مي برد به بيماري كيسه صفراء مبتلاء شد و پس از انتقال به بيمارستان آريا در مشهد در هشتم مهرماه مصادف با نيمه ماه مبارك رمضان مرغ روحش به ملكوت اعلي پرواز كرد و جنازه اش با اندوه دوستان و انبوه مشايعين به جوار مولايش امام رؤوف منتقل گرديد ودر صحن عتيق ،پشت پنجره فولاد براي هميشه سر برخاك مولاي حضرتش گذارد كه گفته اند: چورسي به كوي دلبر بگذار و جان و بگذر كه مباد بار ديگر نرسي به اين تمنا.
پي نوشت ها
[1] ديدار با استاد دكتر شفيعي كدكني،نگاه حوزه، شماره 52-51،خرداد و تيرماه 1378، ص 121.
[2] دكتر محمد جعفر لنگرودي، دائره المعارف علوم اسلامي، جلد سوم، كتابفروشي گنج دانش،تهران ،1361،صص168-161.
[3] رضا نقدي،آرامجاي ،مسجد و الواح قبور خواجگان متصوفه خلوي كبروي در كدكن،خراسان پژوهي،شماره 3،بهار1378،ص 45.
[4] برگرفته از مصاحبه اي كه با تنها دختر آقا شيخ هادي،طاهره كدكني انجام گرفته است.
[5] برگرفته از مصاحبه اي كه با استاد مدير شانه چي شد.
[6] اثر آفرينان، جلد اول، زير نظر دكتر سيد كمال جوادي، انجمن آثار و مفاخر فرهنگي، تهران، 1377،ص 45.
[7] ميرزا عبدالرحمن، تاريخ علماي خراسان، با مقدمه و تصحيح و تحشيه محمد باقر ساعدي، كتابفروشي ديانت، 1341،ص248.
[8] برگرفته از محاصبه اي كه با استاد محمد واعظ زاده انجام شد.
[9] به نقل از استاد اعتضد رضوي (دبير آموزش و پرورش).
[10]برگرفته از مصاحبه استاد شانه چي.
[11] دائره المعارف علوم اسلامي،ج 3،ص1069-1068.
[12] گفتگو با دكتر سيد جواد مصطفوي ، كيهان فرهنگي، سال دوم ، شماره 12، اسفند 1375،ص42.
[13] نگاه حوزه،شماره 52،ص 131.
.ازسمت راست:حجه الاسلام شریعت، حجه الاسلام آقا سید حسین حسینیان،آقا شیخ هادی کدکنی، شهیدآیت الله آقا سید حبیب حسینیان،حجه الاسلام شیخ میرزا محمد شفیعی کدکنی
(عکس از عسکری معتمدی)
پرتره ایی از شیخ هادی کدکنی
رضا نقدي
پژوهشگر بنياد پژوهشهاي اسلامي آستان قدس رضوي
تنديس ساده زيستي
(نگاهي به زندگاني فيلسوف وارسته آقا شيخ هادي كدكني)
حوزه علميه مشهد در قرن اخير يكي از مراكز مهم علمي و فرهنگي جهان اسلام و مذهب تشيع بود.مردان نام آوري در بستر آن باليدند كه هر يك از آنها تنديسي از علم و فضيلت و تقوي و اخلاص بودند؛ آيات عظام ميرزا مهدي اصفهاني، سيد محمد هادي ميلاني ، حاج آقا حسين قمي، ميرزا احمد كفايي و آيت الله شيخ مجتبي قزويني، ميرزا جواد آقا تهراني، شيخ هاشم قزويني و محمد شهابي، حسينعلي راشد و اقا شيخ هادي كدكني و ....بعضي از اين علماء به قول شفيعي كدكني تاليفات و شهرتي نداشتند ولي از جمله اساتيد بوده اند، مثل آقا شيخ هادي كدكني كه شاگردان برجسته اي همچون مرحوم كاظم شانه چي، جورابچي، فلاطوري، جعفري لنگرودي و ملكشاهي داشته است. كه بايد هر چه زودتر نام و يادشان را زنده كرد.[1]دكتر جعفري لنگرودي در پايان جلد سوم منطق حقوقي دايره المعارف علوم اسلامي با آوردن يادواره اي از استاد شيخ هادي كدكني مي نويسد«دريغ است اغماض از ياد دانشمندان پارسايي كه روزگاري از اوقات گرانمايه خود را صرف تربيت و راهنمايي فرزندان اين مرز و بوم كرده اند و... اگر جامعه ها امروز اين مردان بزرگ فلسفه و اخلاق را كه در دل خاك آرميده اند فراموش كرده باشد ما خاطره آنان را در نهانخانه ضمير خود چون خاطره قديسان زنده مي داريم ، باشد تا در اين سرزمين ، شعله جاويدان انسانيت ، دلهاي فرزندان ما را گرم و فروزان دارد.»[2] و نيز استاد محمود حكيمي مي گفت:«يادگارنامه اي شايسته براي اين استاد گرانمايه بايد تهيه شود.».نوشتار ذيل مختصري از زندگي اين استاد گرانمايه است كه تقديم دوستاران راه فضيلت و آگاهي مي گردد.
مولد عالم رباني آقا شيخ هادي كدكني ، كدكن تربت حيدريه است ، كدكن شهركي قديمي و خوش آب و هواست با باغستانهاي انبوه كه در دهانه دره سپيدر در زير سايه قله ملكوه در دامنه شمالي سلسله جبال چهلتن قرار دارد، سابقه تاريخي آن به قبل از اسلام بر مي گردد و در طول تاريخ يكي از مراكز فرهنگي و تمدني و از محلات نيشابور بوده است. ولايت رخ و كدكن را اسحاق خان قرايي در دوره فتحعليشاه قاجار ضميمه قلمرو خود تربت حيدريه كرد.از كدكن عالمان و فرهيختگاني در عرصه هاي دولتداري و فرهنگ در طول تاريخ برخاسته اند كه از جمله مي توان شيخ فريدالدين عطار كدكني نيشابوري،كريم الشرق كدكني(سپهسالار ملكشاه سلجوقي)،تاج الدين علي كدكني(وزير غياث الدين پيرشاه خوارزمشاهي)،ميرزا محمد شفيع كدكني(وزير شاه عباس بزرگ صفوي)،و از عالمان و و فرزانگان معاصر فخرالشعراي كدكني ، ميرزاي خاوري، شيخ محمد كدكني(دايي شيخ محمد تقي اديب نيشابوري و استاد او)، آقا ميرزا محمد شفيع كدكني،(پدر استا دكتر محمد رضا شفيعي كدكني) و آيت الله شهيد آقا سيد حبيب حسينيان(مقتول توسط صدام در نجف اشرف به همراه دو فرزند و دامادش) و... را نام برد.[3]استاد فيلسوف آقا شيخ هادي كدكني به سال 1275هجري شمسي در محله پايين ده كدكن چشم به جهان گشود.پدرش حاجي رئيس از بزرگان منطقه كدكن بود و پدر پدرشان حاج ملا محمد از مشايخ گرانمايه اين ديار به حساب مي آمد.شيخ هادي دوران كودكي و نوجواني را در زادگاهش كه همراه با فراز و نشيبهاي زيادي بوده سپري كرد. هشت سال بيشتر نداشت كه پدرش درگذشت و سرپرستي او و برادر و خواهرش (باقر و فاطمه) را جد بزرگوارشان حاج ملا محمد برعهده گرفت. حاج ملا محمد به علت كهولت سن پس از چند سال به ديار باقي شتافت و سپس عموي ايشان ناظم الشريعه معروف به حاجي ناظم كه از بزرگان كدكن بود،قيموميت آنها را پذيرفت.شيخ هادي تحصيلات ابتدايي را تا سن شانزده سالگي در زادگاهش ادامه داد و سپس براي ادامه تحصيل راهي مشهد مقدس شد و در مدرسه خيرات خان حجره ايي برگزيد و به كسب علم پرداخت.[4]
مشهد در اين زمان از حوزه هاي علمي بزرگ بودو استادان به نام در رشته هاي مختلف به درس و بحص اشتغال داشتند.به ويژه استادان برجسته در حكمت و فقه و اصول و ادبيات فارسي و عربي شهرت به سزايي داشتند.شيخ هادي حداكثر استفاده را از اساتيد حوزه برد. در سطوح از محضر حاج ملا هاشم خراسان و حاج شيخ علي اكبر نهاوندي استفاده كرد.و در دروس خارج و فقه و اصول از دو استاد مسلم حوزه مشهد، آيت الله ميرزا محمد آقازاده (فرزند آخوند خراساني) و حاج آقا حسين قمي (تا انحلال حوزه در غائله مسجد گوهرشاد) بهره وافي برد[5]، فلسفه را نزد آقا بزرگ حكيم مشهور به شهيدي فرا گرفت.[6]رياضيات و هيئت را در محضر آقا شيخ اسدالله يزدي به اتمام رساند، و افزون بر اينها مرحوم كدكني كه خصلت طلبگي با روح پاك او عجين بود از هر كس در هر كجا بارقه علم و عملي به چشم مي ديد استفاده مي كرد.[7]گويند در درس مرحوم آقازاده همواره كنار منبر وي مي نشست و مورد احترام او و ديگر حضار درس بود.[8]شيخ هادي در خاطره اي از اين درس مي گفت:«تعداد زيادي از طلبه ها نشسته بودند، آقازاده مطلبي فرمودند،من اشكال كردم و ايشان جوابي دادند كه قانع نشدم و نشستم و دو مرتبه كه مطلب را تكرار كردم و من اشكال كردم،قدري تندتر گفت:بنشين شيخ هادي. نشستم و سه مرتبه استاد درس را گفت و من باز بلند شدم. ايشان با خشونت اسم پدر من را بردند و فرمودند كه پدرت آقازاده را الاغ تربيت كرده است.من كه نشسته بودم،براي دفعه چهارم بلند شدم، گفتم:در خراسان يك آقازاده بيشتر نداريم. اين خبر به حوزه نجف رسيد،فضلاي آنجا نوشتند كه اين شيخ كيست كه چنين حاضر جواب است.[9]
مرحوم كدكني با جمعي از افاضل طلاب ديار تربت كه به وسعت مشرب و حضور درس فلسفه(كه در آن زمان معدودي به آن گرايش داشتند) متصف بودند،صميميت بيشتري داشت. از آن جمع مرحوم راشد يزدي فرزند آخوند ملا عباس تربتي و استاد محمود شهابي را مي توان نام برد كه هر دو از همدرسان وي در درس آيت الله قمي و آيت الله آقازاده و آقا بزرگ شهيدي بودند.[10]
مرحوم استاد كاظم مدير شانه چي از شاگردان آقا شيخ هادي در خاطرات خود نوشته اند كه «مرحوم كدكني ضمن حضور در درس اساتيد، خود نيز براي طالبان علم تدريس مي كرد و اين خصلت تا اواخر ادامه داشت، در درس چون ساير معاشرتها از وارستگي والايي برخوردار بود، درس او هم مجلس درس بود و هم نشست دوستانه.به مناسبت از هر دري سخن مي رفت صعوبت درس را عذوبت بيان استاد و مفاكهه و محاضرات وي چون شير و شكر به هر ذائقه اي حلاوت مي بخشيد.پس از تجديد حوزه علميه مشهد( كه با عزل پهلوي در شهريور 1320شمسي صورت گرفت)ايشان در مدرسه خيراتخان ،رسائل و كفايه تدريس مي كردو در منزل ساده خود نيز براي بعضي فلسفه (معمولاً اشارات) درس مي گفت كه از اين جمع شادروان مرحوم فلاطوري و استاد جعفري لنگرودي و مرحوم دكتر سيد جواد مصطفوي را مي توان نام برد.مدتي نيز درس هيئتي از كتاب شرح چغميني ( كه از كتب نهايي هيئت است)براي اين فقير در منزل افاده مي فرمود.
دكتر محمد جعفر لنگرودي درباره آقا شيخ هادي كدكني چنين مي نگارد:«...شرح تجريد را نزد روانشاد حاج شيخ محمدرضا كلباسي فراگرفتيم كه عمري دراز كرده بود و در اصفهان نزد مرحوم جهانگيرخان و يا آخوند ملا محمد كاشي و اوتاد ديگر فلسفه آموخته بود، آنگاه در فلسفه به درس مرحوم ايسي و شادروان حاج شيخ مجتبي قزويني حاضر شديم اما سرانجام گمشده خود را در محضر فيلسوف بزرگ حاجي شيخ هادي كدكني يافتيم كه از عرفاي وقت و از بهترين شاگردان آقا بزرگ حكيم فيلسوف مشائي وقت در خراسان بود... استاد ما(آقا شيخ هادي ) سالها تدريس فلسفه را ترك كرده بود و راضي نمي شد كه ترك عادت كند تا چنگ به دامن عزيزي زديم كه بر ما حق تعليم داشت و او چند بار وساطت كرد تا ايشان را به يك درس خصوصي براي دو نفر (نويسنده اين سطور و آقا ميرزا عبدالجواد فلاطوري ) راضي كردند با اين دستاويز كه اين دو خود اهل عبرت و اعتبارند و قدر درس شما را مي دانند و شايستگي تلمذ را دارند...با چه شوقي در هواي سرد و برفي شهر مشهد دو نفري از كوچه هاي تنگ عهد سلطان محمود غزنوي با همان يادها و خاطره ها از روي برف هاي يخ زده خندان و خوشحال عبور مي كرديم و بارها مي لغزيديم و مي افتاديم و بر مي خاستيم و به هم مي خنديديم ...تا پاي كرسي استاد مي رسيديم و او را مي ديديم كه با وقار و سكوت نشسته سات و منتظر دو شاگرد خويش است،بلافاصله بعد از سلام درس را آغاز مي كرد، كتاب درسي ما اشارات ابوعلي سينا بود با شرح خواجه طوس...».[11]
مرحوم پروفسور فلاطوري نيز به مناسبتهاي مختلفي از ايشان نام برده اند در نسخه خطي مجموعه ارمغانهاي فكري(ازدوست فاضل رمضانعلي شاكري ) كه در سال 1370ش مرقوم فرموده اند:«...با صداقت بگويم كه هنوز هم،يعني بعد از 37 سال اقامتم در آلمان، هرچه دارم پايه و مايه ي معنوي و اصلي آن از دوراني است كه سعادت خدمت به عالم علم و دانش و بهره گيري از محضر اساتيدي بلندپايه را همچون:مرحوم اديب نيشابوري(اديب دوم)،مرحوم آقا شيخ محمد رضا ترابي،مرحوم آقا شيخ مجتبي قزويني، مرحوم آقا شيخ هادي كدكني، مرحوم آقا شيخ محمد رضا كلباسي، آقا سيد اسدالله يزدي، وس اير بزرگان در اين آستان...داشته ام(سالهاي1321تا 1328ش).
مرحوم سيد جواد مصطفوي در شرح حال خود آورده:«...شرح تجريد علامه را نزد مرحوم آقا شيخ مجتبي قزويني كه جامع معقول و منقول بود، خواندم و قسمتي از اشارات را نزد مرحوم آقا شيخ هادي كدكني فرا گرفتيم.».[12]
از ديگر شاگردان ايشان دكتر حسن قلمشاهي و آقاي جواربچي و...بوده اند.[13]
مجالس درس آقا شيخ هادي، افزون بر مدرسه خيراتخان و منزلشان در مدرسه ميرزا جعفر نيز بود، آقاي محمد اعتضاد رضوي كه از دوستان نزديك آقا شيخ هادي بود؛مي گفت:«اين اواخر مرحوم آقاي دكتر فياض كه رئيس دانشكده الهيات بودند، از ايشان خواهش كردند كه شما تشريف بياوريد به دانشگاه براي تدريس،ايشان با مناعت طبعي كه داشتند، گفتند: اگر كسي مي خواهد درس مرا سپري كند بيايد مدرسه و الاً من به دانشگاه نمي آيم...». دختر استاد آقا شيخ هادي براي اين جانب نوشته است كه:«حوزه درس وي در منزل شخصي او كه در منطقه دربند عليخان مشهد قرار داشت برپا بود ، البته چندين بار به ايشان پيشنهاد شد كه به طور رسمي در رواق شيخ بهايي تدريس كند و هزينه نيز براي زندگي ايشان مقرر شود كه همواره با مخالفتشان روبرو شد.درس اين مرحوم به طور خيلي ساده و در اطاق شخصي ايشان به طور رايگان براي عموم طلاب برپا مي شد. هر روز تعداد كثيري طلاب علوم ديني در چند نوبت از شبانه روز براي فراگيري علوم حاضر مي شدند.»
استاد كدكني بعد از تعطيلي حوزه مشهد و پس از حادثه خونين مسجد گوهرشاد(1314ش) و تعطيل حوزه علميه مشهد، به كدكن رفت و در اين زمان حدود چهل سال از عمر شريفش مي گذشت با دختر عموي خود منصوره فقيه نيا ازدواج كرد كه ثمره آن دو فرزند به نامهاي طاهره و احمد بود.
مرحوم شانه چي كه بيش از سه دهه سعادت دوستي با آن مرحوم را داشتند، در ياداشتي براي نويسنده اين سطور نوشته اند كه:«در عرف طالبان علم ،طلبگي مرادف و هم معني بي آلايشي و ساده زيستي و بي تكلفي است، مرحوم كدكني در دوران عمر خود به معني واقعي طلبه بود با آنكه بزرگ زاده بود، لباسي ساده و حتي كفش و جورابي وصله دار مي پوشيد، منزلي محقر با ساختماني از يك قرن پيش ، ولي مناعت طبعي در خور ستايش.با همه بستگان و چه دوستان و حتي شاگردان رفيقي دردآشنابود و در رفاه حال آشنايان ساعي و در انجام حوايج خلق كوشا، در اصلاح ذات البين و رفع مرافعات مردم ديار خود مرجع و مأوا بود.به واقع مجلس درسش درس اخلاق بود؛ درس بي اعتنيايي به زخارف دنيا،درس مناعت طبع،درس آزادگي،درس همزيستي مسالمت آميز، درس عرفان عملي كه به جهان خرم از آن بود كه جهان خرم از اوست،گويا بخشي از كرايم اخلاق را از استاد خود سيدالحكماء آقا بزرگ شهيدي آموخته بود كه به راستي چنين بود، متواتر بود كه سيد منزل وسيع و موروثي خود را فروخت و در طبق اخلاص وفع نياز طلاب حاجتمند كرد، خود و فرزند برومندش آقا ميرزا مهدي شيهدي(كه اعجوبه ايي در فهم و بيان وعلم و عمل بود) و دريغ كه خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود به يك عبا اكتفاء مي كرد و عباي خود را به طالب علمي عطا مي فرمود كه او شبل شير خدا مرتضي بود.
حاج آقاي اعتضاد رضوي درباره اخلاق شيخ هادي مي گفت: ايشان به اندازه ايي در رابطه با زهد و ورع در تارك اين هرم بود كه براي من غيرعادي بود.يكي از بزرگان و متمولين آن زمان مسجد عظيمي ساخت و از شيخ هادي چندين بار دعوت كرد كه امامت جماعت مسجد و موقوفات آنجا را اداره كند و هر مقدار سهمش مي شود بردارد، ايشان هر دفعه اين درخواست را رد مي كردند، تا اينكه آن واقف كتباً درخواست كرد.آقا شيخ هادي زير نامه چنين نوشت كه عمامه اينجانب براي مسجد به اين بزرگي كوچك است. در زماني كه مردم با ولع دنبال پول بودند، ايشان قبول نكردند و يا جواب دكتر فياض براي تدريس در دانشگاه كه يك ماه حقوق آن برابر بود با چند سال درآمد ملك او در كدكن».
استاد واعظ زاده در ياداشتي كه به نويسنده اين سطور دادند، خاطرنشان كرده اند كه:«از سال 1321ش ايشان را با برادر خودم مرحوم حاج شيخ احمد واعظ زاده مي ديدم و بيشتر در جامع گوهرشاد هنگام نماز مغرب و عشاء كه تا پاسي از شب گعده مي كردند، وي بسياري از اوقات همراه برادرم پياده به خارج شهر(باغ حسين آباد) يا جاهاي ديگر و گاهي با طي شش فرسخ راه به ده ساقش نزديك شانديز مي رفتند، او نمي توانست سوار ماشين شود زيرا حالت استفراغ به او دست مي داد،بسيار شيرين كلام،اهل مزاح و داراي كلمات قصار خاصي بود.اينجانب اور ار در پايان حياتش كه در بيمارستان آريا فوت كرد، مي ديدم و زندگي او بسيار زاهدانه و يك نواخت بود و از درآمد زميني موروثي اش در قريه كدكن زندگي مي كرد و از وجوهات و ديگر مجاري روحانيت اعاشه نمي كرد، علاقه شديد دائمي با مرحوم موثق عامل داشت و نيز در روضه هفتگي حاجي اعتضاد شركت مي نمود.اگر پس از مدتي سرشب به جامع گوهرشاد در شبستان نزديك بازارچهمي شدم ، مي فرمود امشب به شبستان ما آمديد؟مي گفتم :اين شبستان شماست؟ مي گفت بلي،در حاليكه همواره فرادا نماز مي خواند و در جاي معيني از شبستان كه تغيير نمي كرد.فكر مي كنم بيش از چهل سال اين وضعيت ادامه داشت، با آيات عظام و علماي مشهد رفت و آمد نداشت و كاملاً منفرد و منيع الطبع زندگي مي كرد.وسيله امرار معاش ايشان در آمد ناچيزي بود كه از املاك موروثي شان از كدكن فراهم مي شد كه البته از همين درآمد نيز سهمي را به فقراء مخصوصاً هم ولايتي هاي خود اختصاص مي داد، همانند رعيتي از رهگذر محصول اندك باغ موروثي خويش زندگي مي كرد و دست نياز به سوي كسي نمي برد».
مردم كدكن خاطرات شيريني از اين بزرگوار دارند يكي از آنها مي گفت:در آن زمان ساعت در كدكن كم بود و ايشان ساعت داشتند،مردم در تمام ايام شبانه روز براي ساعتهاي آبگيري مزارع و باغاتشان از ايشان ساعت مي پرسيدند و يا در مرافعات و نزاعها و تحرير اسناد محل رجوع آنها بود.
استاد شيخ هادي با حكومت وقت به طور مستقيم و آشكارا درگيري نداشتند و از هرچه حكومتي بود دوري مي كردند.حاج آقاي اعتضاد رضوي مي گفتند:«مرحوم آقا شيخ هادي يك وابستگي با عماد تربتي سناتور سناي آن وقت داشتند، يك روز به من فرمود كه عماد به خانه ما آمده كه مرا ببيند.الحمدلله كه من در خانه نبودم».و نيز مي فرمودند:«يك وقتي گفتند شاه به مشهد مي خواهد بيايد و بايست علما به فرودگاه به استقبال مي رفتند،يك از بزرگان و اساتيد مشهد در مسير منزلشان به ايشان مي رسند و مي گويند: خوش به حال شما كه نماز جماعت نداري و كسي سراغ شما نمي آيد كه به پيشباز شاه بروي؟ مرحوم آقا شيخ هادي جواب مي دهند كه براي شما مي شد خوش به حالتان شود».آقا شيخ هادي مي گفت:«در زمان رضاخان فريمام را مي ساختند ، من براي خريد كفش به بالاخيابان مشهد رفته بودم .يك دفعه مأموران ريختند و مرا گرفتند و توي ماشين انداختند كه بايد بروي فريمام آجر پخته كني،فكر كردم كه مرا با چه سليقه اي براي اين كار گرفته اند.- زيرا ايشان بسيار لاغر و ضعيف بودند و چشمانشان ضعيف بود و عينك مي زدند-.به هرحال ما را به فريمان بردند و چون ديدند به دردشان نمي خورم رهايم كردند.».
از شادروان كدكني اثري باقي نمانده است و از ياداشتهاي و دست خطهاي ايشان اطلاعي در دست نيست. در هر حال مرحوم كدكني جسمي نحيف و روحي بزرگ داشت به واسطه تغذيه ساده و پياده روي مدام از سلامت جسمي برخوردار بود، اگر چه در اواخر عمر ديد چشم سرش ضعيف شده بود و ليكن بصيرتش فزوني يافته بود همواره چنانكه عادتش بود در راه منزل به مسجد در ذكر بود و گويي آفتاب عمر خويش را بر بام اجل نظاره مي كرد.سرانجام در سوم شهريور ماه 1353شمسي در حالي كه در سرزمين دوست داشتني خود، كدكن بسر مي برد به بيماري كيسه صفراء مبتلاء شد و پس از انتقال به بيمارستان آريا در مشهد در هشتم مهرماه مصادف با نيمه ماه مبارك رمضان مرغ روحش به ملكوت اعلي پرواز كرد و جنازه اش با اندوه دوستان و انبوه مشايعين به جوار مولايش امام رؤوف منتقل گرديد ودر صحن عتيق ،پشت پنجره فولاد براي هميشه سر برخاك مولاي حضرتش گذارد كه گفته اند: چورسي به كوي دلبر بگذار و جان و بگذر كه مباد بار ديگر نرسي به اين تمنا.
پي نوشت ها
[1] ديدار با استاد دكتر شفيعي كدكني،نگاه حوزه، شماره 52-51،خرداد و تيرماه 1378، ص 121.
[2] دكتر محمد جعفر لنگرودي، دائره المعارف علوم اسلامي، جلد سوم، كتابفروشي گنج دانش،تهران ،1361،صص168-161.
[3] رضا نقدي،آرامجاي ،مسجد و الواح قبور خواجگان متصوفه خلوي كبروي در كدكن،خراسان پژوهي،شماره 3،بهار1378،ص 45.
[4] برگرفته از مصاحبه اي كه با تنها دختر آقا شيخ هادي،طاهره كدكني انجام گرفته است.
[5] برگرفته از مصاحبه اي كه با استاد مدير شانه چي شد.
[6] اثر آفرينان، جلد اول، زير نظر دكتر سيد كمال جوادي، انجمن آثار و مفاخر فرهنگي، تهران، 1377،ص 45.
[7] ميرزا عبدالرحمن، تاريخ علماي خراسان، با مقدمه و تصحيح و تحشيه محمد باقر ساعدي، كتابفروشي ديانت، 1341،ص248.
[8] برگرفته از محاصبه اي كه با استاد محمد واعظ زاده انجام شد.
[9] به نقل از استاد اعتضد رضوي (دبير آموزش و پرورش).
[10]برگرفته از مصاحبه استاد شانه چي.
[11] دائره المعارف علوم اسلامي،ج 3،ص1069-1068.
[12] گفتگو با دكتر سيد جواد مصطفوي ، كيهان فرهنگي، سال دوم ، شماره 12، اسفند 1375،ص42.
[13] نگاه حوزه،شماره 52،ص 131.
.ازسمت راست:حجه الاسلام شریعت، حجه الاسلام آقا سید حسین حسینیان،آقا شیخ هادی کدکنی، شهیدآیت الله آقا سید حبیب حسینیان،حجه الاسلام شیخ میرزا محمد شفیعی کدکنی
(عکس از عسکری معتمدی)
پرتره ایی از شیخ هادی کدکنی